داستان ارسالی از حسین

داستان ارسالی از حسین:   من حسین ۲۲ساله از استان فارس.تو دوران تحصیلم خیلی درسامو خوب پیش میبردم؛خیلی خوشتیپ میکردم و به خودم میرسیدم تا این که تو سال دیپلمم عاشق عاطفه شدم خیلی دوسش داشتم حاضر بودم جونمو براش بدم.خانوادش خیلی بهم اعتماد داشتن تا این که بعد از یه سال عاشقی و تقریبا میخواستم برم خاسگاریش که پسر عمش اومد تو زندگیش و به من گف تو عقب بکش من پسر عممو میخوام.خیلی التماسش کردم که ولم نکنه ولی هرکاری کردم نشد انگار دلشو کلا تسخیر کرده بود.

فشار روحی اومد سراغم.خیلی زجر کشیدم و رفتم پیش روانپزشک که راهکار نشونم بده.بعد از دوماه پسر عمش بخاطر این که آزمایش خونشون خوب نبود به عاطفه خیانت کرد.دوباره اومد سراغ من ولی من کلا فراموشش کرده بودم.بعداز جدایی عاطفه دختر عموی بابامو که برا بار اول دیده بودم باهاش اشنا شدم به اسم فرحناز.چون خام بودم عاشق فرحناز هم شدم.

خیلی همو دوس داشتیم اونقدر همو میخواستیم که تو خانوادهامون اسمی شده بودیم.خیلیا خواستن بینمون جدایی بندازه ولی نتونستن.سه سال میخواستمش.سوم عید سال ۹۳ بود رفتم خاسگاریش ولی باباش قبول نکرد.بعد از خاسگاریش تقریبا به ۹ماه رسیده بود که با هم ارتباط داشتیم ولی بعد آروم آروم سرد شد حرفای رکیک میزد بهم.سردی دوس داشتنش به جایی رسید که بهم گفت گمشو از زندگیم برو بیرون.زجرم داد خیلی از قبل بیشتر زجر کشیدم عصبی شدم رفتم پیش دکتر برام قرص آرام بخش فوق قوی به نام فنی توئین کامپاند نوشت.خانوادم برا من خیلی ناراحت بودن.

بعد از سه ماه رفتم خونه خالم تا اینکه رفیقم زنگ زد گفت میخوام نامزدمو ببینم بیا با هم بریم ببینیمش و نامزدش یه خواهر دوقلو داشت به نام سعیده که قبلا دیده بودمش.شب بود خونه خالم بودم با رفیقم که گوشیم زنگ خورد.گفتم این شماره رو میشناسی گفت سعیده هس خودم شمارتو بهش دادم.خلاصه وقتی باهم حرف زدیم تا کسی تو زندگی هر دوتامون نیس رابطمونو با نام علی ع شروع کردیم.اولای ارتباطمون خیلی عالی بودیم چندین بار رفتم یواشکی دیدمش.وابستش شدم.

بهتره بگم عاشق واقعیش شدم اونقد عاشقش شدم که دوس داشتم فقط لب تر کنه تا براش جون بدم.عاشقیم نسبت به عشقش طوری بود که بهم گفت باید به فرحناز بگی بزرگترین اشتباه زندگیم تو بودی منم قبول کردم و گفتم.اینجا فقط میتونم بگم که اندازه دوس داشتنشو خودمم نتونستم حدس بزنم از بس زیادی دوسش داشتم.همو بغل کردیم عکسای زیادی به هم دادیم تا این که نزدیک عید۹۶شدیم.

چون تولدش ۵عید بود قول داده بودم کنارش باشم دوم عید رفتم بندر دیلم تو شهرشون.هوا هم سرد بود هم طوفانی.شبا تو چادر مسافرتی که یواشکی بهم داده بود میخوابیدم وسیله هام باهام بودن سنگینی وسایلم یه طرف خستگی و بیخوابی هم یه طرف خیلی بهم فشار میاورد ولی به رو نمیاوردم.نزدیک بازار کویتی رستوران داشتن که با خونشون خیلی فاصله داشت.از بس این مسیرو طی کرده بودم پاهام آبله زده بود?? ولی چون خیلی برام اهمیت داشت انگار هیچیم نبود تا ۵عید طبق قولم پیشش موندم و چادر مسافرتی رو بهش دادم یواشکی و رفتم خونمون..

از وقتی رفتم خونمون کمتر بهم زنگ میزد سراغمو نمیگرفت زنگ میزدم بهش اشغالش میکرد گوشیشو تا این که خودش بهم گفت یه پسر به اسم میلاد اومده وسط ما.از همون لحظه سردی عشقش شروع شد.قرصایی که قبلا میخوردمو چندین بار تو رابطمون خوردم در حالی که خودش باعث شده بود من از خوردن اون قرصا خودداری کنم.بهم بی توجه شده بود فش میداد ولی من هیچی نمیگفتم.چندین بار از هم جدا شدیم ولی خودم میرفتم با ناز کشیدنش رابطه رو بر میگردوندم تا این که ۹۶/۶/۲بهم گفت گمشو از زندگیم….???حالا خیلی از خاطراتش یادم میاد اشک میریزم.اسمش هنوز تو گوشیم نفسم هست.انلاینیشو میبینم دلم آتیش میگیره??ولی اون یکی دیگه رو ترجیح داد بمن.من دیگه میخوام خودم بشم میخوام مث قبلم خوشتیپ کنم میخوام مث قبلم فکرمو راحت کنم دیگه آسون دلمو اسیر وابستگی به یه دختر نمیکنم…کوچیک همه شما حسین نجفی……????

شما فالوده ای عزیز اگر داستانی داری که میخوای با دوستات به

اشتراک بذاری کافیه داستانت رو تایپ کنی و برای ما  بفرستی 😉

برای ارسال داستان به آیدی های زیر تو تلگرام پیام بدید.

Faaloodehadmin

nikeeonlinee

 

 

داستان ارسالی از حسین

2 پاسخ به “داستان ارسالی از حسین”

  1. علیرضا گفت:

    ????

  2. تهی گفت:

    چطوری میتونید به خاطر یه دختر انقدر اذیت شید
    بیخیاااال بابا داداش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمامی حقوق برای فالوده محفوظ است. © 2022 | توسعه و پشتیبانی توسط رویال کد